رگ در تنت از پاکی گوهر نتوان یافت
در آینه صاف تو جوهر نتوان یافت
۱هر موی خط سبز ترا پیچش خاصی است
یک حرف درین صفحه مکرر نتوان یافت
۲نقشی به فریبندگی آن خط موزون
در سلسله موجه کوثر نتوان یافت
۳این فتنه که در نرگس نیلوفری توست
در پرده نه طارم اخضر نتوان یافت
۴غافل مشو از حسن خط یار که این دور
چون عهد جوانی است که دیگر نتوان یافت
۵تا شانه صفت سر ننهی در سر این کار
سر رشته آن زلف معنبر نتوان یافت
۶در جام می آویز که در عالم هستی
بی نشأه می، عالم دیگر نتوان یافت
۷راز دل عشاق چو خورشید عیان است
یک نامه پیچیده به محشر نتوان یافت
۸در فکر اثر باش که جز آینه امروز
شمعی به سر خاک سکندر نتوان یافت
۹گردن مکش از تیغ که جز حلقه فتراک
در خلد ره از رخنه دیگر نتوان یافت
۱۰تا بر دل صد پاره خود تنگ نگیری
چون غنچه گل، دامن پر زر نتوان یافت
۱۱در ابر تنک، جلوه خورشید عیان است
چون حسن ترا در ته چادر نتوان یافت؟
۱۲کوتاه زبان شو که ز دندان ندامت
زخمی به لب خامش ساغر نتوان یافت
۱۳امرو به جز کلک گهربار تو صائب
شاخی که دهد میوه گوهر نتوان یافت
۱۴