دولت روزگار درگذرست
پرتو آفتاب دربدرست
۱شمع بالین این گرانخوابان
بی بقا چون ستاره سحرست
۲گرچه دل می برد جدا هر یک
می و مهتاب، شیر با شکرست
۳روی خوش، لفظ و بوی خوش معنی است
معنی از لفظ دلپذیرترست
۴جام بی باده مرغ پرکنده است
بط می را شراب بال و پرست
۵قرب سیمین بران گدازنده است
رنج باریک رشته از گهرست
۶چشم بی اشک، ابر بی باران
دست بی جود، شاخ بی ثمرست
۷نخورد غم ز دوری منزل
رهروی را که توشه بر کمرست
۸دلش از می سیاهتر گردد
هر که چون لاله آتشین جگرست
۹بد درونند ظاهرآرایان
ابره ها پرده دار آسترست
۱۰هنر دیگران ندیدن، عیب
دیدن عیب خویشتن هنرست
۱۱کند آتش عیار زر روشن
محک خلق آدمی سفرست
۱۲تشنه آفت است مال بخیل
خون فاسد هلاک نیشترست
۱۳می کند ترک رنگ و بو صائب
همچو شبنم کسی که دیده ورست
۱۴