شراب نامرادی بی خمارست
به قدر تلخی این می خوشگوارست
۱جواب خشک ازان لبهای سیراب
به کشت عاشقان ابر بهارست
۲ازان چشم تو رنجورست دایم
که هم بیمار و هم بیماردارست
۳ز چشم یار قانع شو به دیدن
که پرسش بر دل بیمار بارست
۴نمی خیزد سپند از جا ز حیرت
در آن محفل که آن آتش عذارست
۵صبا را منفعل دارد ز جولان
اگر چه بوی گل دامن سوارست
۶بود لازم غضب را دل سیاهی
پلنگ از خشم، دایم داغدارست
۷وصال آفتاب عالم افروز
نصیب شبنم شب زنده دارست
۸به نرمی کن زبان خصم کوتاه
که عاجز از نمد، دندان مارست
۹گذشتن مشکل است از سینه صافان
که در گل پای سرو از جویبارست
۱۰محک را از سیه رویی برآرد
زر سرخی که کامل در عیارست
۱۱رخ مقصود بی پرده است صائب
اگر آیینه دل بی غبارست
۱۲