شمع چندانی که سوزد بال و پر پروانه را
بی قراری می دهد بال دگر پروانه را
۱گر نباشد شمع در مد نظر پروانه را
خانه روشن می کند سوز جگر پروانه را
۲حسن سنگین دل کجا، دلسوزی عاشق کجا
شمع می راند به آب از چشم تر پروانه را
۳می شود بر شمع باد صبح آب زندگی
گر شود دست حمایت بال و پر پروانه را
۴گرد یار دیگران گشتن ز آزادی است دور
ورنه می کردیم خونها در جگر پروانه را
۵عشق سازد در نظرها حسن را صاحب شکوه
ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
۶هر چه رنگ یار دارد، نور چشم عاشق است
خوشترست از خرده جان هر شرر پروانه را
۷نامه و قاصد نمی خواهند بی تابان شوق
نیست مکتوبی به غیر از بال و پر پروانه را
۸نیست بی پروای ما را فکر عاشق، ورنه شمع
از فروغ چهره می گیرد به زر پروانه را
۹دست و پا گم می کند شمع از نسیم صبحدم
آه اگر آهی برآید از جگر پروانه را
۱۰بی بلا گردان خطر دارد ز چشم شور، حسن
وای بر شمعی که افکند از نظر پروانه را
۱۱بی قراری های دل افزود در ایام خط
کرد شمع صبحگاهی گرمتر پروانه را
۱۲بر تهی آغوشی خود آه حسرت می کشم
هر کجا بینم کشد شمعی به بر پروانه را
۱۳در قبای آل، عالمسوز می گردد جمال
شمع در فانوس سوزد بیشتر پروانه را
۱۴از مروت نیست با ما سرکشی، کز قرب شمع
نیست آغوش وداعی بیشتر پروانه را
۱۵در تلاش سوختن چندین چه می سوزد نفس؟
پرده بیگانگی گر نیست پر پروانه را
۱۶شعله پا در رکاب شمع را آن رتبه نیست
نعل در آتش بود جای دگر پروانه را
۱۷دامن خورشید شبنم از سحرخیزی گرفت
چون بود شب زنده داری بی اثر پروانه را؟
۱۸جرأت عاشق شود در روزگار خط زیاد
ظلمت شب می کند صاحب جگر پروانه را
۱۹می شود روشندلان را هر سیاهی خضر راه
دود می گردد به آتش راهبر پروانه را
۲۰جامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم
سنبلستانی است شبها در نظر پروانه را
۲۱پیش ازین پروانه می گردید اگر بر گرد شمع
شمع می گردد کنون بر گردسر پروانه را
۲۲گرد دل صائب نگردد سیر باغ جنتش
آتشین رویی چو باشد در نظر پروانه را
۲۳