کوکب سعدی بود از هر شرر پروانه را
اختری پیوسته باشد در گذر پروانه را
۱ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
برنمی دارد ازان دست از کمر پروانه را
۲نیست ممکن سر برآرد از گریبان چراغ
تا نمی سوزد حجاب بال و پر پروانه را
۳می کند قایم قیامت را ز آه آتشین
گر نباشد شمع بر بالای سر پروانه را
۴شب کز آن رخسار آتشناک مجلس در گرفت
شمع پنهان شد به زیر بال و پر پروانه را
۵جان ز ما خواهی محبت کن که روی گرم شمع
در هلاک خود کند صاحب جگر پروانه را
۶پر به دندان خواهد انگشت ندامت را گزید
شمع اگر گیرد به این عنوان خبر پروانه را
۷بی گناهم گرچه می سوزد، به این شادم که نیست
غیر پای شمع، مأوای دگر پروانه را
۸من ندارم اختری در هفت گردون، ورنه هست
اختری از هر شرر پیش نظر پروانه را
۹شمع را چون شعله جواله بی آرام ساخت
تا چها آن سنگدل آرد به سر پروانه را
۱۰گرچه میدانم ندارد حاصلی جز سوختن
نامه می بندم همان بر بال و پر پروانه را
۱۱طالب نور حق از هر ذره ای در آتش است
تازه گردد داغ شمع از هر شرر پروانه را
۱۲روی آتشناک او هر جا براندازد نقاب
گرمی پرواز سوزد بال و پر پروانه را
۱۳هر شراری دود برمی آورد از مغز خشک
از شب مهتاب می باشد خطر پروانه را
۱۴بر ندارد دل در ایام خط از رویش نظر
کار افتاده است با شمع سحر پروانه را
۱۵گر برون از پرده آید داغ عالمسوز عشق
شمع چون فانوس گردد گردسر پروانه را
۱۶بس که صائب خانه ام روشن ز سوز دل شده است
جامه فانوس آید در نظر پروانه را
۱۷