از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟
جوش می برداشت از جا سقف این میخانه را
۱تا نگردد آب دل از ناله های آتشین
نیست ممکن یافتن آن گوهر یکدانه را
۲ابجد عشق مجاز از نونیازان خوشنماست
پیر گشتی واگذار این بازی طفلانه را
۳از خس و خاشاک بگذر، گرد گلها طوف کن
تا چو زنبور عسل پر شهد سازی خانه را
۴دامن فرصت مده از کف که دوران بهار
نیست چندانی که گل بر سر کشد پیمانه را
۵رحم کن بر ما سیه بختان که با آن سرکشی
شمع در شبها به دست آرد دل پروانه را
۶هر که آمد پیش آن کان ملاحت سرگذاشت
از زمین شور بیرون شد نباشد دانه را
۷سرمپیچ از تیغ اگر داری سر جانان که هست
ره در آن کاکل ز هر زخم نمایان شانه را
۸آسمان ها در شکست من کمرها بسته اند
چون نگه دارم من از نه آسیا یک دانه را؟
۹هیچ عضوی بی بصیرت نیست در ملک وجود
ورنه چون پهلو شناسد بستر بیگانه را؟
۱۰بیشتر گردید سودای من از تدبیر عقل
چوب گل شد تخته مشق جنون دیوانه را
۱۱حسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست
پیش مردم شمع در بر می کشد پروانه را
۱۲یک جهت شو در طریق حق که نتواند گرفت
هر دو عالم پیش راه همت مردانه را
۱۳میل دل با طاق ابروی بتان امروز نیست
کج بنا کردند از اول، قبله این خانه را
۱۴مشکل است از درد و داغ عشق دل برداشتن
ورنه می دادم به سیلاب فنا این خانه را
۱۵در سحر زنهار بی اشک پشیمانی مباش
می کند این سرزمین پاک، گوهر دانه را
۱۶همتی ای کعبه در کار من دیوانه کن
تا مگر شایسته گردم خدمت بتخانه را
۱۷فارغ از وسواس شیطان است دلهای سیاه
نیست شبهای بهاران رونقی افسانه را
۱۸زود باشد از خجالت آب گردد چون حباب
هر که از دریا جدا کرده است صائب خانه را
۱۹