سنگ طفلان مومیایی شد دل دیوانه را
شد شکستن باعث آبادی این ویرانه را
۱نغمه در جوش آورد خون من دیوانه را
می رساند ناخن مطرب به آب این خانه را
۲آنچنان کز موج گردد شورش دریا زیاد
می کند دیوانه تر زنجیر این دیوانه را
۳روی در عشق حقیقی از مجاز آورده ایم
شسته ایم از لوح خاطر ابجد طفلانه را
۴چشم شور تلخکامان حلقه بر در زد مرا
تا چو زنبور عسل پر شهد کردم خانه را
۵عاشق و اندیشه بوس و تمنای کنار؟
بهر عبرت شمع آتش می زند پروانه را
۶سبحه تزویر زاهد نیست بی مکر و فریب
ریشه ها در دل دوانیده است دام این دانه را
۷می رساند بوی می خود را به مخموران خویش
گو برآرد محتسب با گل در میخانه را
۸در سواد شهر، مجنون سیر صحرا می کند
نیست با لفظ آشنایی معنی بیگانه را
۹می تواند برق آفت را سپرداری کند
گر کند قفل دهان مور، خرمن دانه را
۱۰سربلندان خرابات مغان کوچک دلند
با بزرگی خم به سر جا می دهد پیمانه را
۱۱دل عبث چشمی به خال زیر زلفش دوخته است
چون گره نتوان جدا از دام کرد این دانه را
۱۲بر کمال خوش قماشی حجت ناطق بود
این که پشت و رو نباشد مردم بیگانه را
۱۳همچو شمع کشته گیرد زندگانی را ز سر
جامه فانوس اگر گردد کفن پروانه را
۱۴خون ما را شعله آواز می آرد به جوش
می رساند ناخن مطرب به آب این خانه را
۱۵گر نیاید بر سر انصاف صائب محتسب
می گشاید زور می آخر در میخانه را
۱۶