نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را
سیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را
۱دست و پا گم کردم از نظاره آن چشم مست
من که بر سر می کشیدم این نفس میخانه را
۲این که کردم خرده جان صرف این بی حاصلان
می فشاندم در زمین شور کاش این دانه را
۳پنجه مشکل گشا هرگز نمی افتد ز کار
هست در خشکی گشایش بیش، دست شانه را
۴شد جهان بر چشم من از رفتن جانان سیاه
برد با خود میهمان من چراغ خانه را
۵بحر را موج خطر مانع نمی گردد ز شور
می کند ویرانه تر زنجیر این دیوانه را
۶آب در استادگی از سرو یابد فیض بیش
چشم حیران قدر داند جلوه مستانه را
۷عاشقان را نیست بر دل، سردی معشوق بار
شمع کافوری نسازد دل خنک پروانه را
۸چوبکاری آتش سوزنده را بال و پرست
چوب گل سازد دو بالا شورش دیوانه را
۹دل نگیرد یک نفس در سینه گرمم قرار
تابه تفسیده از خود دور سازد دانه را
۱۰هست زور می کلید خانگی این قفل را
از برون گر محتسب بندد در میخانه را
۱۱بی سخن، در کوزه لب بسته دارد خامشی
گر شراب بی خماری هست این میخانه را
۱۲می برد خاشاک اگر از طبع آتش سرکشی
چوب گل هم می کند عاقل من دیوانه را
۱۳عاشقان را وصل در سرگشتگی باشد که شمع
مرکز پرگار بال و پر شود پروانه را
۱۴نیست صائب در ترازوی شعورش سنگ کم
هر که در یک پله دارد کعبه و بتخانه را
۱۵