کرد سودا آسمان سیر این دل دیوانه را
سوختن شد باعث نشو و نما این دانه را
۱محو شد در حسن آن کان ملاحت، دیده ها
از زمین شور، بیرون شد نباشد دانه را
۲عشق سازد حسن عالمسوز را در خون دلیر
ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
۳می شود در ساغر مخمور، می آب حیات
عاشقان دانند قدر جلوه مستانه را
۴نیست پروا سیل بی زنهار را از کوچه بند
می گشاید زور می آخر در میخانه را
۵در حریم کعبه خودبین سجده بت می کند
قبله رو گرداندن است از خویشتن این خانه را
۶از سفر با خود رهاوردی که آرد میهمان
بهتر از ترک فضولی نیست، صاحبخانه را
۷بس که دیدم کجروی از راست طبعان جهان
گردش گردون شمارم گردش پیمانه را
۸گنج را زین پیش در ویرانه می کردم نهان
این زمان در گنج پنهان می کنم ویرانه را
۹خلق دریا را نسازد گوهر شهوار تنگ
نیست پروایی ز سنگ کودکان دیوانه را
۱۰مصرف بیهوشدارو نیست مغز غافلان
پیش خواب آلودگان کوته کن این افسانه را
۱۱تا مگر ذکر مرا کیفیتی پیدا شود
از گل پیمانه سازم سبحه صد دانه را
۱۲یافت مژگان من از نور سحرخیزی فروغ
زلف شب سرپنجه خورشید کرد این شانه را
۱۳می گرفتم پیش ازین از دست ساقی می به ناز
این زمان از دور می بوسم لب پیمانه را
۱۴در ترازوی قیامت نیست صائب سنگ کم
عشق در یک پله دارد کعبه و بتخانه را
۱۵