مهره مارست مهر، مار گزیده است صبح
پرده درست آفتاب، چشم دریده است صبح
۱چون تو بسی را به نیل جامه کشیده است شام
پرده بسیار کس چون تو دریده است صبح
۲آینه اش پیش لب چون نبرد آفتاب؟
از نفس افتاده است بس که دویده است صبح
۳صبح نه محمود وقت، شام نه زلف ایاز
زلف شب تیره را از چه بریده است صبح؟
۴چند به خون شفق چهره نگارین کند؟
یک گل ازین بوستان بیش نچیده است صبح
۵یاسمن خویش را عرض به ما می دهد
از گل شب بوی فیض، بو نکشیده است صبح
۶داد دل خود بگیر از می چون آفتاب
ناله سرد از جگر تا نکشیده است صبح
۷بر لب شام و سحر زمزمه عیش نیست
اشک چکیده است مهر، آه رمیده است صبح
۸سر به گریبان خواب از چه فرو برده ای؟
بر قد روشندلان جامه بریده است صبح
۹ای نی آتش نفس، لال چرا گشته ای؟
خیز و فسونی بدم تا ندمیده است صبح
۱۰در شکرستان فیض مور و سلیمان یکی است
قاف به قاف جهان سفره کشیده است صبح
۱۱حاجت شمع و چراغ نیست شب عمر را
تا تو نفس می کشی، تیغ کشیده است صبح
۱۲صائب اگر شب نشد همنفس خامه ات
این نفس شکرین از چه کشیده است صبح؟
۱۳