لاله از رشک رخت خون جگر می گرید
آتش از گرمی خوی تو شرر می گرید
۱حلقه زد تا خط شبرنگ به گرد رخ او
هاله چون حلقه ماتم به قمر می گرید
۲سنگ را گریه به جان سختی فرهاد آید
آن نه چشمه است که در کوه و کمر می گرید
۳بر تهیدستی خود پیش در سیرابش
سر به دامان صدف مانده گهر می گرید
۴نیستم شمع که یکرنگ بود گریه من
هر سر مو به تنم رنگ دگر می گرید
۵دیده گریه شناسی اگرت در سر هست
شمع بسیار به درد و به اثر می گرید
۶بنمایید به جز آینه و آب، کسی
که به دنبال سرم روز سفر می گرید
۷بر سر سوختگان گریه گرمی سر کن
شمع در ماتم پروانه شرر می گرید
۸شرمت آید که بری ابر بهاری را نام
گر ببینی تو که صائب چه قدر می گرید
۹