مهر لب هزره گو پرده آهستگی است
پنبه به نرمی کند طفل جرس راخموش
۱برق فنا خنده زد خرمن پندار سوخت
هرچه درین خاکدان بود شد آیینه پوش
۲رو به بیابان نهاد عقل چو موج سراب
تا صف مژگان اوزد به صف اهل هوش
۳دامن توفیق را جهد تواند گرفت
پا اگر افتد زکار از سر همت بکوش
۴هیچ کس ازاهل هوش نیست درین انجمن
چون سر منصور را دارنگیرد به دوش
۵از دل روشن به خاک با خود شمعی ببر
شیر ز پستان صبح تا به قیامت بدوش
۶سردی ابنای دهر گرمی از آتش ربود
دیگ تمنای ما چون ننشیند ز جوش؟
۷صائب اگر شق کنی پرده تقلید را
ازدل ناقوس کفر ذکر حق آید به گوش
۸عشق درآمد به دل،رفت ز سر عقل و هوش
روی به ساحل نهد کف چوزند بحر جوش
۹صحبت ما حال شد قال سر خودگرفت
سیل به دریا رسید ماند به ساحل خروش
۱۰مغز به باد فنا رفت ز سودای عشق
کف سر خودرا گرفت دیگ چوآمدبه جوش
۱۱خضر ره اتحاد ترک لباس خودی است
نغمه چوبی پرده شد راست درآید به گوش
۱۲چند توان داشتن در نمد آیینه را؟
دست بکش زآستین ،خرقه بیفکن زدوش
۱۳نیست به جز یک شراب درخم و مینا و جام
دیده غفلت بمال باده وحدت بنوش
۱۴این شرر شوخ کرد پاره گریبان سنگ
بررخ عشق ازل پرده طاقت مپوش
۱۵مرهم راحت کجا داغ مرا به کند؟
آتش خورشید را ابر نسازد خموش
۱۶