رهن می ناب شد، جبه و دستار من
رفت به باد فنا، خرمن پندار من
۱مطرب قانون عشق پرده دری ساز کرد
شد کف دریای خون پرده اسرار من
۲رشته عشق مجاز سر به حقیقت کشید
حلقه توحید شد حلقه زنار من
۳مهر ادب چون سپند از لب اظهار جست
از صدف آمد برون گوهر شهوار من
۴کرد نمکدان نگون در جگرم شور عشق
صبح قیامت دمید از دل افگار من
۵آتش و آب جهان باغ و بهار من است
شوق تو تا گشته است قافله سالار من
۶رنگ چو مهتاب را حاجت مهتاب نیست
چهره زرین بس است شمع شب تار من
۷کوه غم روزگار بر سر دست من است
گرچه ز نازکدلی شیشه بود بار من
۸در چمن من نسیم آه ندامت شود
غنچه برون می رود دست ز گلزار من
۹بخت ز خواب بهار دیده غفلت گشود
پرده آب حیات گشت شب تار من
۱۰ریشه دوانید عشق در جگر تشنه ام
سوختگی دود کرد از دل افگار من
۱۱خون شفق جوش زد زهره صبح آب شد
در دل گردون گرفت آه شرربار من
۱۲کوکب اقبال من چون نشود آفتاب؟
صبح بناگوش گشت مشرق انوار من
۱۳از سر من همچو برق سیل حوادث گذشت
قلعه فولاد گشت پستی دیوار من
۱۴خانه من چون حباب بر سر بحر فناست
جنبش موجی کند رخنه به دیوار من
۱۵رتبه بط در شکار هیچ کم از کبک نیست
پای خم می بس است دامن کهسار من
۱۶عزت ارباب درد خواری و افتادگی است
جای به مژگان دهد آبله (را) خار من
۱۷گر نکند هیچ کس جمع کلام مرا
سینه مردم بس است نسخه اشعار من
۱۸گر سوی کاشان روی بهر عزیزان ببر
این غزل تازه را صائب از افکار من
۱۹زمزمه فکر من وجد و سماع آورد
تا غزل مولوی است سر خط افکار من
۲۰