مکن منع تماشایی ز دیدن
که این گل کم نمی گردد به دیدن
۱کسی چون چشم بردارد ز رویی
که مانع شد عرق را از چکیدن
۲تو چون در جلوه آیی، سرو و گل را
فرامش می شود قامت کشیدن
۳مرا دست از دهان شکوه برداشت
گل از تغییر رنگ یار چیدن
۴ز خط گر پر برآری چون پریزاد
ز دام عشق نتوانی پریدن
۵مرا از خرمن افلاک، چون چشم
پر کاهی است حاصل از پریدن
۶دل وحشی چنان رام تو گردید
که جست از خاطرش فکر رمیدن
۷کمند گردن صید مرادست
ز مردم رشته الفت بریدن
۸درین محفل گر از روشندلانی
چو شمع انگشت خود باید گزیدن
۹به منزل بار خود افکنده بودم
اگر می رفت ره پیش از تپیدن
۱۰نگردد قطع راه عشق بی شوق
به پای خفته نتوان ره بریدن
۱۱به از جوش سخای چشمه سارست
جواب تلخ از دریا شنیدن
۱۲قناعت کن که چشم حرص را نیست
به زیر خاک چون دام آرمیدن
۱۳مزن زنهار لاف حق شناسی
چو نتوانی به کنه خود رسیدن
۱۴پس ازین چندین کشاکش، دام خود را
تهی می باید از دریا کشیدن
۱۵کم از کشورگشایی نیست صائب
گریبانی به دست خود دریدن
۱۶