زمین از ترکتاز او غباری
فلک از کاروانش شیشه باری
۱بهشت از گلشن لطفش نسیمی
جحیم از آتش قهرش شراری
۲بهار از گلستانش برگ سبزی
خزان از دفتر او رقعه داری
۳به هر سو همچو خالش تیره روزی
به هر جانب چو زلفش بی قراری
۴بود یک چاربرگه چار عنصر
در آن گلشن که او دارد قراری
۵خرابات است کاسه سرنگونی
که از بزمش فتاده برکناری
۶به گلشن داد رخساری گشاده
به گلخن داد چشم سرمه داری
۷به سنبل خاطر آشفته بخشید
به شبنم داد چشم اشکباری
۸خداوندا به صائب رحمتی کن
که شد یک قطره خوی از شرمساری
۹