تجلی سنگ را نومید نگذاشت
مترس از دورباش لن ترانی
۱خموشی را امانت دار لب کن
پشیمانی ندارد بی زبانی
۲شراب کهنه و یار کهن را
غنیمت دان چو ایام جوانی
۳به حرف عشق سرگرم که باشد
حیات شمع از آتش زبانی
۴اگر عاشق نمی بودیم صائب
چه می کردیم با این زندگانی؟
۵زهی رویت بهار زندگانی
به لعلت زنده نام بی نشانی
۶دو زلفت شاهراه لشکر چین
دو چشمت خوابگاه ناتوانی
۷دو روزی شوق اگر از پا نشیند
شود ارزان متاع سرگرانی
۸بدآموز هوس عاشق نگردد
نمی آید ز گلچین باغبانی
۹مکن چون خضر بر خود راه را دور
که نزدیک است راه جانفشانی
۱۰