اگر دل از علایق کنده باشی
به منزل بار خود افکنده باشی
۱فلک ها را توانی پشت سر دید
به نور عشق اگر دل زنده باشی
۲اگر دل برکنی زین چاردیوار
در خیبر ز جا برکنده باشی
۳نسازی از منی گر پاک خود را
همان یک قطره آب گنده باشی
۴گریبان تو طوق لعنت توست
اگر از کبر و عجب آکنده باشی
۵لباس آدمیت بر تو پینه است
اگر چون گرگ و سگ درنده باشی
۶خط آزادگی بر جبهه داری
اگر در خواجگی ها بنده باشی
۷به غیر از پشت پای خود چو نرگس
نمی بینی، اگر بیننده باشی
۸ثناگوی تو باشد هر گیاهی
اگر سرچشمه زاینده باشی
۹مکن چون صبحدم در فیض تقصیر
که دایم با لب پرخنده باشی
۱۰دعای تیره روزان آب خضرست
اگر چون مهر و مه تابنده باشی
۱۱پریشانی ز آفت ها حصارست
همان بهتر که زیر ژنده باشی
۱۲چنان گرم از بساط خاک بگذر
که شمع مردم آینده باشی
۱۳برات رستگاری جبهه توست
گر از اعمال خود شرمنده باشی
۱۴چو خواهد بخش کردن مرگ مالت
همان بهتر که خود بخشنده باشی
۱۵کم از گوی سعادت نیست فردا
سری کز شرم پیش افکنده باشی
۱۶به دعوی چون صدف مگشای لب را
اگر پر گوهر ارزنده باشی
۱۷ندارد زندگانی آنقدر قدر
که بر جان چون شرر لرزنده باشی
۱۸به کوشیدن توان آباد گردید
شوی آباد گر کوشنده باشی
۱۹به جستن یافت هر کس یافت چیزی
نمی جویی تو، چون یابنده باشی؟
۲۰زلیخای جهان کوتاه دست است
اگر پیراهن تن کنده باشی
۲۱تو آن روز از عزیزانی که از خود
زیاد از دیگران شرمنده باشی
۲۲دهان خویش را گر پاک سازی
به گوهر چون صدف زیبنده باشی
۲۳اگر شب را چو انجم زنده داری
همیشه با رخ تابنده باشی
۲۴توانی دست با رستم فرو کوفت
اگر خود را ز پا افکنده باشی
۲۵اگر زین جسم خاکی برنیایی
غبار دیده بیننده باشی
۲۶ندارد احتیاج شمع خاکت
اگر با سینه سوزنده باشی
۲۷ترا صبح از غریبی می رهانند
اگر چون شمع، شب گرینده باشی
۲۸نخواهی خنده زد بر گریه شمع
ز شهد وصل اگر دل کنده باشی
۲۹ز آب زندگانی سربرآری
اگر در آتش سوزنده باشی
۳۰بود همت پر و بال آدمی را
مبادا طایر پرکنده باشی
۳۱در آن عالم توانی زیست ایمن
درین عالم اگر ترسنده باشی
۳۲توانی کوس شاهی زد در آفاق
اگر صائب خدا را بنده باشی
۳۳