به روی گرم اگر تابنده باشی
چراغ مردم بیننده باشی
۱چو گل گر با لب پرخنده باشی
بهار مردم بیننده باشی
۲شبی گر بر مراد بنده باشی
الهی تا قیامت زنده باشی!
۳مباد از قتل من شرمنده باشی
تو می باید که دایم زنده باشی
۴مکش چون شمع پا از تربت من
که دایم روشن و تابنده باشی
۵اگر با خار خشک ما بسازی
همیشه همچو گل در خنده باشی
۶اگر داری شبی را زنده با ما
چو شمع آسمانی زنده باشی
۷بجو اکنون دلم را، ورنه بسیار
مرا از دیگران جوینده باشی
۸به بوسی کردی از مردن خلاصم
رسانیدی به جانم، زنده باشی!
۹ترا داده است زیبایی قماشی
که در هر جامه ای زیبنده باشی
۱۰به جان هر دو عالم گر خرندت
ز خوبی بیشتر ارزنده باشی
۱۱برآید زود گرد از هر دو عالم
ز شوخی گر چنین پوینده باشی
۱۲ز خوبی برخوری ای سرو آزاد
به دل گر راست با این بنده باشی
۱۳نخواهی یافتن غیر از دل من
شکار لایق ار جوینده باشی
۱۴اگر کار مرا چون زلف مشکین
نیندازی به پا، پاینده باشی
۱۵ز روی گرم اگر داری نصیبی
چراغ مردم بیننده باشی
۱۶دل من آن زمان سیراب گردد
که در چاه ذقن افکنده باشی
۱۷مبر زنهار از خورشیدرویان
که دایم چون مسیحا زنده باشی
۱۸دهی بر باد ناموس حیا را
اگر چون گل، پریشان خنده باشی
۱۹علم باشی به خوبی همچو نرگس
اگر سر پیش پا افکنده باشی
۲۰ز جان کندن نخواهی منع من کرد
به دندان گر لبی را کنده باشی
۲۱هم اینجا صلح کن با ما، چه لازم
که در محشر ز ما شرمنده باشی؟
۲۲خبر داری ز درد و داغ یعقوب
اگر دل از عزیزی کنده باشی
۲۳چه خوش باشد که آن دست نگارین
به دوشم همچو زلف افکنده باشی
۲۴ز شاهد بوسه خواه، از ساقیان می
ز مطرب نغمه، گر خواهنده باشی
۲۵مشو غافل ز پاس پرده شرم
اگرچه همچو گل خوش خنده باشی
۲۶اگر چون زلف از دل سر نپیچی
ز شب بیداری دل زنده باشی
۲۷به نقد امروز را خوش دار صائب
مبادا در غم آینده باشی
۲۸