خاک سیه روز را شمع شبستان تویی
نه صدف چرخ را گوهر رخشان تویی
۱جن و ملک وحش و طیر هرچه درین عرصه اند
جمله تماشایی اند صاحب میدان تویی
۲هر چه بز زیر فلک هست طفیلی توست
مایده عشق را نادره مهمان تویی
۳قد فلک ها چو دال از پی تعظیم توست
با قد همچون الف بر سر جولان تویی
۴نیست به ملک وجود از تو گرامی تری
آن که گرفته است جان از دم رحمان تویی
۵آینه رویان چرخ واله حسن تو اند
قافله مصر را یوسف کنعان تویی
۶درد جهان را علاج در کف تدبیر توست
از نفس روح بخش عیسی دوران تویی
۷تاج کرامت تراست از همه عالم به فرق
تختگه خاک را صاحب فرمان تویی
۸نیست به غیر از تو راه عالم توحید را
در همه روی زمین شارع عرفان تویی
۹از تو به حق می رسند راهنوردان خاک
راه نماینده جامد و حیوان تویی
۱۰غیر تو معمور نیست هیچ رباط دگر
توشه رساننده اهل بیابان تویی
۱۱عالم خاکی ز توست صاحب حس و شعور
ظلمت آفاق را چشمه حیوان تویی
۱۲نقش تو دل می برد از همه روحانیان
چهره ابداع را زلف پریشان تویی
۱۳گرچه درین چارسو هست دکان بی شمار
جمله تهی مایه اند صاحب سامان تویی
۱۴از پی روزی توست گردش نه آسیا
سلسله چرخ را سلسله جنبان تویی
۱۵هر دم و مکری که هست جز دم جان بخش تو
موج سراب فناست ابر درافشان تویی
۱۶هر چه درین نه بساط رنگ پذیرد ز جان
جمله خزف ریزه اند گوهر این کان تویی
۱۷نیست به مصر وجود جز تو عزیز دگر
بی گنه و بی خطا بسته زندان تویی
۱۸دفتر ایجاد را جانوران دگر
جمله غزل پرکنند بیت نمایان تویی
۱۹در قدح توست خون بر جگر توست داغ
دامن این دشت را لاله نعمان تویی
۲۰شور تو در پرده است از نظر قاصران
سفره افلاک را ورنه نمکدان تویی
۲۱چرخ به سر می رود این ره باریک را
آن که به پا می رود در ره یزدان تویی
۲۲از خط فرمان شرع گر ننهی پا برون
در نظر اهل دید صائب، انسان تویی
۲۳