از گرانجانی گران بر خاطر دنیا مشو
تا توان برداشت باری بار بر دلها مشو
۱تا نمی در جویبارت چون سبوی باده هست
بار دوش خلق از کوتاه دستی ها مشو
۲تا توانی گوهر شهوار شد، از فکر پوچ
چون کف بی مغز بار خاطر دریا مشو
۳بادبان را کشتی پربار لنگر می کند
روح را از نعمت الوان حنای پا مشو
۴جمع کن چون غنچه اوراق دل از چین جبین
چون گل بی درد خرج خنده بیجا مشو
۵از جهان آب و گل بگذر سبک چون گردباد
چون ره خوابیده بار خاطر صحرا مشو
۶خو به صحبت کرده را تنهایی از مردم بلاست
۷خو به تنهایی کن از همصحبتان تنها مشو
۸روز اگر شان بزرگیهاست دامنگیر تو
در دل شب غافل از دریوزه دلها مشو
۹از سحرخیزی رسد شبنم به وصل آفتاب
چشم بگشا، غافل از بیداری شبها مشو
۱۰هر چه در آفاق باشد هست در انفس تمام
سیر کن در خویشتن صائب جهان پیما مشو
۱۱