در برون رفتن ز بزم زندگی کاهل مشو
نیستی خضر از گرانجانان این محفل مشو
۱تا توانی چون موج دریا را کشیدن در کنار
چون خس و خاشاک محو جلوه ساحل مشو
۲تا ز دوش رهروان باری توان برداشتن
از گرانجانی غبار خاطر منزل مشو
۳آسمان نقد ترا چندین گره آماده است
زینهار ای پست فطرت خرج آب و گل مشو
۴جسم را تعمیر کن چندان که صاحبدل شوی
چون به لیلی راه ردی واله محمل مشو
۵می رسد چون عطسه بی تمهید گلبانگ رحیل
از سرانجام سفر در هر نفس غافل مشو
۶چیست بخت سبز تا از آسمان خواهد کسی
زان بهار بی خزان قانع به این حاصل مشو
۷می کند در ناخنت نی خامه تکلیف عقل
عشرت طفلانه می خواهد دلت، عاقل مشو
۸می شود بازیچه باد صبا خاکسترت
بی طلب زنهار چون پروانه در محفل مشو
۹فربهی از خوان مردم رنج باریک آورد
همچو ماه نو به نور عاریت کامل مشو
۱۰ایمن است از سوختن تا نخل صاحب میوه است
در ریاض زندگی چون بید بی حاصل مشو
۱۱سرمه خاموشی سیل است دریای محیط
تا به شهرت تشنه ای چون ناقصان واصل مشو
۱۲می توان صائب به لاحولی شکست ابلیس را
زینهار از حمله این بی جگر بیدل مشو
۱۳نیست صائب جز ندامت آرزو را حاصلی
بیش ازین فرمان پذیر آرزوی دل مشو
۱۴