خوشدلی می خواهی از هوش و خرد بیگانه شو
بر جنون زن کامیاب از عشرت طفلانه شو
۱از خرابی می توان شد خازن گنج گهر
در گذر چون سیل از تعمیر خود، ویرانه شو
۲پله افتادگی را سرفرازی در قفاست
چند روزی در زمین خاکساری دانه شو
۳از فضولی میهمان بر میزبان گردد گران
در برون در گذار این خلق، صاحب خانه شو
۴می تواند سبحه صد دانه شد هر مشت گل
سعی در پرداز دل کن گوهر یکدانه شو
۵روزگار زندگانی را به غفلت مگذران
در بهاران مست و در فصل خزان دیوانه شو
۶خانه ای کز وی نیاساید دلی، دربسته به
پیش خواب آلودگان شیرینی افسانه شو
۷در حضور هوشیاران حرف را سنجیده گوی
در حریم می پرستان نعره مستانه شو
۸ترک افیون را علاجی بهتر از تقلیل نیست
اندک اندک ز آشنایان جهان بیگانه شو
۹نیست راهی قرب را از سوختن نزدیکتر
در طریق عشقبازی امت پروانه شو
۱۰مشرق خمیازه می سازد دهن را حرف پوچ
مستی بی دردسر خواهی لب پیمانه شو
۱۱خانه دل را ز نقش غیر چون پرداختی
خواه در بیت الحرام و خواه در بتخانه شو
۱۲مهره گل پیش طفلان به ز عقد گوهرست
چون به دست زاهد افتی سبحه صددانه شو
۱۳ریزش پیر مغان را خواهشی در کار نیست
چون سبوی می به دست بسته در میخانه شو
۱۴صرف کن در عشق اوقات عزیز خویش را
در بهاران عندلیب و در خزان پروانه شو
۱۵نیست آسان، ساختن صائب سخن را بی گره
چاک کن دل را، دگر در زلف معنی شانه شو
۱۶