محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شو
خاک چون می گردی آخر خاک پای یار شو
۱برنمیدارد گرانی راه صحرای طلب
گرد هستی برفشان از خود سبکرفتار شو
۲در سیهکاری سرآمد روزگارت چون قلم
از سر گفتار بگذر، بر سر کردار شو
۳جامه احرام را بر خود کفن کردن خطاست
گر نداری زنده شب را، در سحر بیدار شو
۴چون حباب از حرف پوچ است این تهیدستی ترا
مهر خاموشی به لب زن، مخزن اسرار شو
۵در خرابی های تن تردست چون سیلاب باش
چون به دیوار یتیمان می رسی معمار شو
۶سخت رویی موجهٔ آفات را آهن رباست
مرد سوهان حوادث نیستی هموار شو
۷چند چون پرگار خواهی گشت بر گرد جهان؟
پای در دامن گره کن مرکز ادوار شو
۸خار بی گل چند خواهی بود از تیغ زبان؟
بی زبانی پیشه خود کن گل بی خار شو
۹گنج را بی رنج ممکن نیست صائب یافتن
بی تأمل در دهان اژدها و مار شو
۱۰