از نسیم ای ساکن بیت الحزن غافل مشو
چشم می خواهی ز بوی پیرهن غافل مشو
۱چون نمی آید به چشم از بس لطافت نوبهار
از تماشای گل و سرو و سمن غافل مشو
۲دیدنی دارند جمعی کز سفر باز آمدند
زینهار از تازه رویان چمن غافل مشو
۳میوه فردوس می بخشد حیات جاودان
ای دل بیمار ازان سیب ذقن غافل مشو
۴چون ز محفل پای نتوانی کشیدن همچو شمع
از حضور خلوت در انجمن غافل مشو
۵چون خرابی نیست معماری بنای جسم را
تا نفس داری ز تعمیر بدن غافل مشو
۶صبح و شام چرخ کم فرصت به هم پیوسته است
در لباس زندگانی از کفن غافل مشو
۷گرچه از گفتار شیرین چون شکر دل می بری
از شکر ای طوطی شیرین سخن غافل مشو
۸از چه خس پوش می دارند بینایان خطر
در زمان خط ازان چاه ذقن غافل مشو
۹شکر این معنی که در غربت عزیزی یافتی
حق شناسی کن، ز اخوان وطن غافل مشو
۱۰چون عقیق از سیم و زر هر چند یابی خانه ها
دل منه بر غربت، از یاد یمن غافل مشو
۱۱نیست چون مستی کلیدی مخزن اسرار را
در بهار از ناله مرغ چمن غافل مشو
۱۲خاک غربت را ز بوی خوش معنبر ساختی
بیش ازین ای نافه از ناف ختن غافل مشو
۱۳دیدی از اخوان چه پیش آمد عزیز مصر را
از تهی چشمان صحرای وطن غافل مشو
۱۴چشم پاک من نگه دارد ز آفت حسن را
گر ز خود غافل شوی، باری ز من غافل مشو
۱۵در سیاهی صائب آب زندگانی مدغم است
زینهار از خال آن کنج دهن غافل مشو
۱۶