غافل از داغ جنون ای دیده روشن مشو
گر رهایی چشم داری غافل از روزن مشو
۱دامن رستم به دست جذبه سوی خویش کش
دل نهاد این چه تاریک چون بیژن مشو
۲گر نچینی خوشه ای، چون مور بر چین دانه ای
دست و دامان تهی زنهار ازین خرمن مشو
۳این سیه کاران سزاوار توجه نیستند
پیش این تردامنان آیینه روشن مشو
۴احتیاط از کف مده هر چند در راه حقی
همچو موسی بی عصا در وادی ایمن مشو
۵باش زیر چرخ تا آیینه ات دارد غبار
چون شدی روشن، غبار خاطر گلخن مشو
۶دامن اهل تجرد با گرانجانی مگیر
بر مسیحای سبکرو بار چون سوزن مشو
۷خون فاسد در بدن آهن ربای نشترست
نیش مردم برنمی تابی رگ گردن مشو
۸جمع کن چون شبنم گل پا به دامان ادب
از نگاه خیره گل را خار پیراهن مشو
۹آبرویی نیست در گلزار ابر خشک را
چون نداری چشم تر، در حلقه شیون مشو
۱۰شکوه ناسازی گردون به اهل دل مبر
یوسف گل پیرهن را خار پیراهن مشو
۱۱بر چراغ ما کز او چشم جهانی روشن است
تا توان فانوس شد، ای سنگدل دامن مشو
۱۲جستجو صائب به جایی می رساند خویش را
هر قدر سختی ببینی سست در رفتن مشو
۱۳