چه عجب گر ز بهاران به نوایی نرسید
فیض خار سر دیوار به پایی نرسید
۱هرچه از دست دهی بهتر ازان می بخشند
مسی از دست ندادم که طلایی نرسید
۲قیمت گوهر شهوار گرفت اشک کباب
خون ما سوخته جانان به بهایی نرسید
۳گر دوا این و گرانجانی منت این است
جان کسی برد که دردش به دوایی نرسید
۴آنچنان رو که به گردت نرسد برق، که من
رو به دنبال نکردم که قفایی نرسید
۵نظر مهر ز افلاک مجویید که صبح
استخوانی است که فیضش به همایی نرسید
۶در پس بوته تدبیر نرفتم هرگز
کز کمینگاه قدر تیر قضایی نرسید
۷صائب امروز سخنهای تو بی قیمت نیست
این متاعی است که هرگز به بهایی نرسید
۸