از دل خونشده هرکس که شرابی نکشید
دامن گل به کف آورد و گلابی نکشید
۱جای رحم است بر آن مغز که در بزم وجود
از دل سوخته ای بوی کبابی نکشید
۲خاک در کاسه آن چشم که از پرده خواب
بر رخ دولت بیدار نقابی نکشید
۳رشک بر موج سراب است درین دشت مرا
که ز دریای بقا منت آبی نکشید
۴مگذر از کوی خرابات که آسوده نشد
گنج تا رخت اقامت به خرابی نکشید
۵راه چون خضر به سرچشمه توفیق نبرد
در ته پای خم آن کس که شرابی نکشید
۶هرکه چون کوزه لب بسته نگردید خموش
در خرابات جهان باده نابی نکشید
۷هرکه چون سرو درین باغ نگردید آزاد
نفسی راست نکرد و دم آبی نکشید
۸شد به تبخاله بی آب ز گوهر قانع
صدف تشنه ما ناز سحابی نکشید
۹کیست تا رحم کند بر جگر تشنه من؟
که به زنجیر مرا موج سرابی نکشید
۱۰جگر تشنه بود لاله خاکش صائب
هرکه زان چاه زنخدان دم آبی نکشید
۱۱