پنبه نبود که شد از سینه افگار سفید
چشم داغم شده از شوق نمکزار سفید
۱در دیاری که تو از جلوه فروشان باشی
گل ز خجلت نشود بر سر بازار سفید
۲پیش من دم نتواند ز نظربازی زد
گرچه شد دیده یعقوب درین کار سفید
۳آنقدر همرهی از بخت سیه می خواهم
که کنم دیده خود در قدم یار سفید
۴سعی کن تا ز سیاهی دلت آید بیرون
همچو زاهد چه کنی جبه و دستار سفید؟
۵صائب از دست مده جام می گلگون را
از شکوفه چو شود چادر گلزار سفید
۶