در جهان کس می عشرت نتوانست کشید
آروز پای فراغت نتوانست کشید
۱آه کز پستی این مجمر بی روزن چرخ
نفسی شعله فطرت نتوانست کشید
۲هرکه بالین قناعت ز کف دست نکرد
رخت بر بستر راحت نتوانست کشید
۳فرد شو فرد که تا خضر نشد دور از خلق
دم آبی به فراغت نتوانست کشید
۴دشت تفسیده عشق است که خورشید بلند
پا از آنجا به سلامت نتوانست کشید
۵دل که خمخانه آفات تهی کرده اوست
باده تلخ نصیحت نتوانست کشید
۶نرمی از خلق مدارید توقع که مسیح
روغن از ریگ به حکمت نتوانست کشید
۷دید تا روی ترا آینه، رو پنهان کرد
خجلت صبح قیامت نتوانست کشید
۸به چمن رفتی و از شرم گل عارض تو
غنچه خمیازه حسرت نتوانست کشید
۹صائب از سایه ارباب کرم سر دزدید
کوه بر فرق ز منت نتوانست کشید
۱۰