غم ز دل بیرون مرا کی باده احمر برد؟
زردی از آیینه هیهات است روشنگر برد
۱تلخ گویان را دهن شیرین کنم از نوشخند
بشکند چون نیشکر هر کس مرا، شکر برد
۲بر سبکباران بود موج خطر باد مراد
کف سلامت کشتی از دریای بی لنگر برد
۳هر که سازد همچو غواصان نفس در دل گره
از محیط تلخرو دامان پر گوهر برد
۴اهل دولت نیست ممکن ترک خودبینی کنند
زنگ ازین آیینه نتوانست اسکندر برد
۵در خزان بی برگ دیدن گلستان را مشکل است
مرغ زیرک در بهاران سر به زیر پر برد
۶با دل پرخون من ای تندخو کاوش مکن
صرفه هیهات است آتش زین کباب تر برد
۷خاکیان اکثر گرفتارند در بند جهات
تا که بیرون مهره خود را ازین ششدر برد؟
۸نیست کار مرغ صائب سینه بر آتش زدن
نامه ما را به آن بدخو مگر صرصر برد
۹