چاره سودای ما پند نصیحتگر نکرد
تلخی دریا علاج خامی عنبر نکرد
۱حیرت رویش به مژگان فرصت جنبش نداد
موج دست و پا درین بحر گران لنگر نکرد
۲تا نزد مهر خموشی بر دهن با صد زبان
بوستان پیرا دهان غنچه را پر زد نکرد
۳گرچه چشم انتظار ما ید بیضا نمود
بوی پیراهن سر از جیب مروت بر نکرد
۴گرچه عمری خویش را هموار کرد از پیچ و تاب
رشته ما را کسی شیرازه گوهر نکرد
۵همت ما پست ماند از پستی سقف فلک
شعله ما راست قد خود درین محمر نکرد
۶ریخت اشک آتشین در ماتم پروانه شمع
عالمی را سوخت آن بیرحم و چشمی تر نکرد
۷عالم پرشور گلزاری است بر روشندلان
تلخی دریا اثر در طینت گوهر نکرد
۸دل فراموش کرد در زلف سیاه او مرا
خضر در روز سیه پروای اسکندر نکرد
۹تا غبارم سرمه چشم تماشایی نشد
درد سنگین مرا آن سنگدل باور نکرد
۱۰تنگی گردون پر و بال مرا درهم شکست
بیضه فولاد این بیداد بر جوهر نکرد
۱۱صائب از تعجیل ایام بهاران غافل است
هر که صاف و درد را چون لاله یک ساغر نکرد
۱۲