کوه را چون ابر، حکم او به رفتار آورد
ریگ را چون سبحه، ذکر او به گفتار آورد
۱جنبش ما ناتوانان است از اقبال عشق
ذره را خورشید تابان بر سر کار آورد
۲پرده پوشی می کند دریای جوشان را به کف
آن که می خواهد مرا دربند دستار آورد
۳از دل بی حاصلم هر جا حدیثی بگذرد
بید مجنون سر به پیش انداختن بار آورد
۴شد زبیکاری سیه عالم به چشم من، کجاست
چشم پرکاری که ما را بر سر کار آورد
۵مهر عالمتاب در هر جا دچار او شود
با کمال شوخ چشمی رو به دیوار آورد
۶هر نهالی را که آبش از گداچشمان بود
شاخسارش برگ سبز سایلان بار آورد
۷می تواند با تو در پیری هم آغوشم کند
آن که چندین گل برون از پرده خار آورد
۸چون ید بیضا فروغش نور می سوزد به چشم
در نظر چون گوهر ما را خریدار آورد
۹دفتر گل را دهد بلبل به باد از آه سرد
فردی از دیوان اگر صائب به گلزار آورد
۱۰