مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد
غنچه خاموش بلبل را به گفتار آورد
۱از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز
بید مجنون سر به زیر انداختن بار آورد
۲عشق دل را از تمنا پاک نتوانست کرد
این کباب خام آتش را به زنهار آورد
۳لذت دیدار می بخشد نقاب روی یار
پشت این آیینه طوطی را به گفتار آورد
۴چون نشیند، فتنه آخر زمان ساکن شود
چون زجا خیزد، قیامت را به رفتار آورد
۵برنگردد در قیامت جان مشتاقان به جسم
کیست این سیلاب را دیگر به کهسار آورد؟
۶دیده بی شرم فیض از روی نیکو می برد
طفل جیب و دامن پرگل زگلزار آورد
۷دانه ای کز روی آگاهی نیفشانی به خاک
خوشه اشک ندامت عاقبت بار آورد
۸خود مگر از روی لطف آیینه دار خود شود
ورنه ممکن نیست موسی تاب دیدار آورد
۹سنگباران کرد مالک را زلیخا از گهر
این سزای آن که یوسف را به بازار آورد!
۱۰می شمارد خار پیراهن رگ جان را تنش
چون میان نازک او تاب زنار آورد؟
۱۱از دهان مار صائب می رباید مهره را
هر که دل بیرون از آن زلف سیه کار آورد
۱۲