می شود دل مضطرب چون گریه ام زور آورد
ناخدا را شور دریا بر سر شور آورد
۱چین زلف مشک بیزی کو، که از تحریک او
زخم کافر نعمتم ایمان به ناسور آورد
۲بی ادب پروانه ای دارم که جذب همتش
موکشان صد شعله را از خلوت طور آورد
۳در خم دام فراموشی به خود درمانده ایم
دانه ای از بهر مرغ ما مگر مور آورد
۴هر شرابی نیست صائب با دماغم سازگار
عشق کو تا جرعه ای از خون منصور آورد
۵