عجز بر سر پنجه اقبال چون زور آورد
از شکرخند سلیمان روزی مور آورد
۱حاصل روی زمین بردار از یک کف زمین
هر سحرخیزی که بر دست دعا زور آورد
۲روز محشر چشمه کوثر به فریادش رسد
هر که وقت صبح جامی پیش مخمور آورد
۳گر نیندازم به پای عشق سر از بخل نیست
چون کسی جام سفالین پیش فغفور آورد؟
۴سر به پیش افکنده چوگان رفت از میدان برون
این سزای آن که بر افتادگان زور آورد
۵تنگ چشمان بر سر دنیا به هم دارند جنگ
از دهان مور بیرون دانه را مور آورد
۶عالم آب از سبک مغزان خورد بر یکدگر
بحر را باد مخالف بر سر شور آورد
۷عارفان مستغنی اند از زهد خشک زاهدان
کی عصا بینا برون از پنجه کور آورد؟
۸کوهکن را برق آتشدستیم دارد کباب
بیستون را تیشه ام در رقص چون طور آورد
۹دیده یعقوب می باید قماش حسن را
بوی پیراهن به هر چشمی کجا نور آورد؟
۱۰روزگاری شد که از مشق سخن افتاده ایم
کیست صائب فکر ما را بر سر شور آورد؟
۱۱