زخمی عشق تو چون رو در بیابان آورد
لاله خونگرم خاکستر به دامان آورد
۱آسمان سست پی مرد شکوه عشق نیست
رخش می باید که رستم را به میدان آورد
۲سخت می ترسم که آخر نارساییهای شرم
تشنه ام بیرون از آن چاه زنخدان آورد
۳بر سر بالین من هر شب خیال زلف او
دسته دسته سنبل خواب پریشان آورد
۴بوی پیراهن غباری از دل ما بر نداشت
جذبه ای خواهم که یوسف را به کنعان آورد
۵گریه ها در پرده دارد عیشهای بی گمان
خنده بی اختیار برق، باران آورد
۶عشق شورانگیز پیش از آسمان آمد پدید
میزبان اول نمکدان بر سر خوان آورد
۷اینقدر گوهر زدریای معانی برکنار
صائب از عشق سخن سنجان کاشان آورد
۸