می برون زان چهره شاداب گل می آورد
از زمین پاک بیرون آب گل می آورد
۱چون کتان تاب وصالم نیست، ورنه بی طلب
بهر جیب و دامنم مهتاب گل می آورد
۲باده را موقوف فصل گل مکن کز خرمی
هر قدر باید شراب ناب گل می آورد
۳می شود روشن چراغ خاکساران عاقبت
بر مزار بیکسان مهتاب گل می آورد
۴از خجالت آب چون شبنم شود آن ساده دل
کز چمن در حلقه احباب گل می آورد
۵نیست دربار من خونین جگر جز لخت دل
در کنار از کشتیم گرداب گل می آورد
۶هر که افتاده است صادق در محبت همچو صبح
در کنار از مهر عالمتاب گل می آورد
۷نیست ممکن گل نچیند عاشق از بیطاقتی
رشته در آغوش پیچ و تاب گل می آورد
۸اشک و آه ماست بی حاصل، وگرنه از چمن
باد بوی گل برون و آب گل می آورد
۹زاهدی را کان بهشتی روی باشد در نظر
در زمستان صائب از محراب گل می آورد
۱۰