از سر من مغز را سودا برون می آورد
زور این می پنبه از مینا برون می آورد
۱خرده از سنگین دلان نتوان به همواری گرفت
این شرر را آهن از خارا برون می آورد
۲کوچه زنجیر بن بست است در ظاهر، ولی
هر که رفت آنجا سر از صحرا برون می آورد
۳بر سبکباران بود موج خطر باد مراد
کف گلیم خویش از دریا برون می آورد
۴از تماشا دیده هر کس که بر عبرت بود
از حباب پوچ گوهرها برون می آورد
۵سر برآرد همچو سوزن از گریبان مسیح
رهروان را هر که خار از پا برون می آورد
۶از قضا نتوان به دست و پای کوشش شد خلاص
ماهیان را کی پر از دریا برون می آورد؟
۷خون ابر رحمت از لبهای خشک آید به جوش
باده را پیمانه از مینا برون می آورد
۸نامه شوق مرا هر کس گذارد در بغل
چون کبوتر بال و پر از پا برون می آورد
۹نیست صائب در زمین شور باران را اثر
از کدورت کی مرا صهبا برون می آورد؟
۱۰