لعل می از جام زر در سنگ خارا می خورد
آدمی خون در تلاش رزق بیجا می خورد
۱هر که پیش تلخرویان مهر از لب بر نداشت
آب شیرین چون صدف در عین دریا می خورد
۲بر دل آگاه باشد غفلت جاهل گران
خون زمزدوران کاهل کارفرما می خورد
۳نیست غیر از بیخودی دارالامانی خاک را
هر که از میخانه بیرون پا نهد، پا می خورد
۴باد دستان را زجمع مال، مطلب تفرقه است
می فشاند ابر اگر آبی زدریا می خورد
۵نیست غیر از خوردن دل تنگ روزی را نصیب
آسیا بی دانه چون گردید خود را می خورد
۶منت دست نوازش می نهد بر خویشتن
سنگی از هر کس دل دیوانه ما می خورد
۷حرص را چون آتش سوزان نمی باشد تمیز
هر چه می آید به دستش بی محابا می خورد
۸ناتمامی نیل چشم زخم باشد حسن را
مه چو کامل شد به چشم شور خود را می خورد
۹آه افسوس از دل ما می شود صائب بلند
از حوادث هر که را سنگی به مینا می خورد
۱۰