شمع ما را عاقبت اشک دمادم می خورد
حاصل این بوستان را چشم شبنم می خورد
۱می خورم خون از سفال و لب به دندان می گزم
وای بر آن کس که می از ساغر جم می خورد
۲باده لعلی نهان در سنگ اگر گردد رواست
در چنین عهدی که آدم خون آدم می خورد
۳شعله خاشاک را پا در رکاب رحلت است
گرمی هنگامه خط زود بر هم می خورد
۴لطف حق در سنگ روزی می رساند بی دریغ
بهر روزی آدمی چندین چرا غم می خورد؟
۵فیض اهل جود یکسان است در موت و حیات
کاروان روزی همان از خاک حاتم می خورد
۶پشت بر گل کرد شبنم، دید تا خورشید را
صحبت زود آشنایان زود بر هم می خورد
۷غوطه در خون شفق زد ماه نو تا رزق یافت
کیست کز گردون لب نانی مسلم می خورد؟
۸موج بی پروا زتعمیر حباب آسوده است
کی غم دلهای ما آن زلف پرخم می خورد؟
۹گر نگیرد پنجه اش را سیر چشمیهای حسن
تیغ او خون دو عالم را به یک دم می خورد
۱۰