خون خود یوسف درون چاه کنعان می خورد
این سزای آن که روی دست اخوان می خورد
۱من که روزی از دل خود می خورم در آتشم
وای بر آن کس که نعمتهای الوان می خورد
۲رو نمی سازد ترش صاحب طمع از حرف تلخ
سگ زحرص طعمه سوزن همره نان می خورد
۳نه همین مهمان خورد روزی زخوان میزبان
میزبان هم رزق خود از خوان مهمان می خورد
۴تشنه لب مردن میان آب حیوان همت است
ورنه ریگ این بیابان آب حیوان می خورد
۵سوده شد از خوردن نان سر به سر دندان من
دل همان از ساده لوحیها غم نان می خورد
۶پیش ازین می ماند در خارا نشان پای من
این زمان پایم به سنگ از باد دامان می خورد
۷از گلاب افشانی محشر نمی آید به هوش
بر دماغ هر که بوی خط ریحان می خورد
۸در گلویش آب می گردد گره همچون صدف
هر که روی دست جود از ابر نیسان می خورد
۹تا مبادا بار باشد بر تن سیمین او
خون خود را گل در آن چاک گریبان می خورد
۱۰با تهی مغزان حوادث بیشتر کاوش کند
روی کف بیش از صدف سیلی زطوفان می خورد
۱۱بیدلان در پنجه خار حوادث عاجزند
پنجه شیران کجا زخم نیستان می خورد؟
۱۲چند صائب سر به زانو در غم زلفش نهم؟
عاقبت مغز مرا فکر پریشان می خورد
۱۳