دل پریشان از پریشان گردی نظاره شد
از ورق گردانی آخر مصحفم سی پاره شد
۱روزی سختی کشان از سنگ می آید برون
کی غم روزی خورد مرغی که آتشخواره شد؟
۲می زند جوش می گلرنگ خون در پیکرم
تا لب خونخوار آن شیرین پسر میخواره شد
۳درد می گردد به مقدار پرستاران زیاد
غم نمی گردد به گرد هر که بی غمخواره شد
۴دستگیری از غریق امید نتوان داشتن
هر که از اهل جهان شد چاره جو، بیچاره شد
۵در حریم حسن چون آیینه محرم می شود
هر که از سیمین بران قانع به یک نظاره شد
۶در تماشاگاه او چون دیده قربانیان
جمله ایام حیاتم صرف یک نظاره شد
۷در جنون گر پوست پوشی کرد مجنون اختیار
پوست از زور جنون بر پیکر من پاره شد
۸در دل سنگین شیرین رخنه نتوانست کرد
گرچه عاجز در کف فرهاد سنگ خار شد
۹نفس را زخم زبان اندام نتوانست داد
عاقبت سوهان من هموار ازین انگاره شد
۱۰آتش سودای من از چوب گل بالا گرفت
شوخی این طفل بیش از بستن گهواره شد
۱۱آب زیرکاه را باشد خطر از سیل بیش
از نگاه زیر چشمی کار من یکباره شد
۱۲گر نگردد بر مراد ما فلک، آسوده ایم
زین فلاخن زود خواهد سنگ ما آواره شد
۱۳چون کنم صائب نهان در سینه داغ عشق را؟
سینه صبح از شکوه مهر تابان پاره شد
۱۴