هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد
طوطی بی طالع ما سبزه بیگانه شد
۱حلقه بیرون در گشتم حریم زلف را
استخوانم گرچه از زخم نمایان شانه شد
۲توتیا شد سنگ طفلان و جنون من بجاست
در کدامین ساعت سنگین، دلم دیوانه شد؟
۳بیخودی از خود پرستیها به فریادم رسید
دامنم چون صبح پاک از گریه مستانه شد
۴بر دو بینان کار در دریای وحدت مشکل است
ورنه ما را هر حبابی خلوت جانانه شد
۵از شراب لعل شد کان بدخشان سینه اش
چون سبو با دست خالی هر که در میخانه شد
۶یک خم می بود عالم تا اثر از ما نبود
خشک شد دست سبو تا خاک ما پیمانه شد
۷برگ عیش حسن از دامان پاک عاشق است
نخل ماتم می شود شمعی که بی پروانه شد
۸فکر آب و نان برآورد از حضور دل مرا
از بهشت آواره آدم از فریب دانه شد
۹چشم ما روزی که شد باچین ابرو آشنا
جو هر شمشیر، ما را ابجد طفلانه شد
۱۰خار خار آرزو در جان هر کس ریشه کرد
زود چون خاشاک خواهد خرج آتشخانه شد
۱۱دل شد از نظاره روی عرقناکش خراب
آخر آن گنج گهر سیلاب این ویرانه شد
۱۲حسن از گستاخی ما رفت در ابر نقاب
شمع در فانوس از بیتابی پروانه شد
۱۳سرگذشت زندگی و مرگ از صائب مپرس
مدتی در خواب غفلت بود تا افسانه شد
۱۴