از سیاهی دل به تقصیرات خود بینا نشد
مستی طاوس کم از عیب پیش پا نشد
۱تلخکامان جان شیرین را به رغبت می دهند
خون می هرگز و بال گردن مینا نشد
۲تا کف دریا نگردید استخوان سوده ام
گریه شبخیز را صبح اثر پیدا نشد
۳بود دایم فارغ از دنیا دل آزاده ام
این صدف را کام تلخ از شورش دریا نشد
۴در لباس لفظ، معنی خودنمایی می کند
عشق پنهان بود تا مجنون ما پیدا نشد
۵فارغ از کوه غم دنیاست جان بردبار
قاف را پهلو کبود از سایه عنقا نشد
۶گریه مستانه نگشود از رگ جانم گره
تاک را در گریه کردن عقده از دل وا نشد
۷بخیه پردازست چاک سینه ما همچو صبح
ورنه صائب کوتهی از سوزن عیسی نشد
۸