ماند دلتنگ آن که باغ دلگشای خود نشد
دربدر افتاد هر کس آشنای خود نشد
۱می کند در ناخنش نی، پرده بیگانگی
هر که از پهلوی لاغر بوریای خود نشد
۲شد بیابان مرگ غفلت رهروی کز پیچ و تاب
در بیابان طلب زنجیر پای خود نشد
۳سفره گردون ندارد لقمه ای بی زهر چشم
سیر شد از زندگی هر کس گدای خود نشد
۴تا قیامت در حجاب ظلمت جاوید ماند
هر که از سوز درون شمع سرای خود نشد
۵آشنای خویش گشتن در وطن افتادن است
در غریبی ماند هر کس آشنای خود نشد
۶دوزخ دربسته ای با خود به زیر خاک برد
هر که در اینجا بهشت دلگشای خود نشد
۷وای بر پیری که از بار گران زندگی
ماه عید عالم از قد دوتای خود نشد
۸در رضای حق بود صائب بهشت جاودان
وای بر آن کس که بیرون از رضای خود نشد
۹