از سر پر آرزو دل زردرویی می کشد
عاقل از بالای جاهل زردرویی می کشد
۱قسمت دنیا ز اهل آخرت شرمندگی است
حق چو شد بی پرده، باطل زردرویی می کشد
۲در پری بیش است خجلت کاسه دریوزه را
ماه نو چون گشت کامل زردرویی می کشد
۳آبروی خاکساری از گهر افزونترست
بحر پرگوهر ز ساحل زردرویی می کشد
۴رنگ در خونم نماند ازبس که کاهیدم زعشق
صید من از تیغ قال زردرویی می کشد
۵چون چراغ صبح می میرد برای خامشی
بس کز آن رو شمع محفل زردرویی می کشد
۶شرم همت بین که با بخشیدن سربی دریغ
همچنان از داس، حاصل زردرویی می کشد
۷می کند پیوند بی نسبت عزیزان را ذلیل
برگ سبز از دست سایل زردرویی می کشد
۸نیست تا آیینه، هر زشتی بود صائب نکو
از دل آگاه، غافل زردرویی می کشد
۹