حسرت از منقار خونآلود بلبل میچکد
پاکدامانی چون شبنم از رخ گل میچکد
۱آب و رنگ گلستان حسن افزون میشود
هر قدر خون بیش از تیغ تغافل میچکد
۲گر نصیب خار میگردد گناه قسمت است
اشک شبنم در هوای دامن گل میچکد
۳نسبت آن طره شاداب با سنبل خطاست
آب کی در پیچ و تاب از زلف سنبل میچکد؟
۴حیرت سرشار، ثابت میکند سیاره را
چون عرق از روی ساقی بیتأمل میچکد
۵آنچه از گیرایی آن زلف و کاکل دیدهام
خون دل کی بر زمین زآن زلف و کاکل میچکد؟
۶زیر طاق آسمانها جای خواب امن نیست
بیم سیل نوبهار از سایه پل میچکد
۷وسمه بر ابروی تلخ آن نگار تندخو
زهر خونخواری است کز تیغ تغافل میچکد
۸زود خواهد دست گلچین را گرفتن در نگار
لالههای خون که از منقار بلبل میچکد
۹از عرق هر دم دهد شهری به طوفان چهرهاش
شبنمی گر وقت صبح از چهرهٔ گل میچکد
۱۰با تو کلِ تشنگان را گر بود بیعت درست
آب خضر از پنجهٔ خشک توکل میچکد
۱۱صائب از کلک سخنپرداز ما در آتش است
خون گرمی کز سر منقار بلبل میچکد
۱۲