از ملامتگر نیندیشد دل افگار ما
شور محشر خنده کبکی است در کهسار ما
۱از نسیم نوبهاران مغزها آشفته شد
گل نکرد آشفتگی از گوشه دستار ما
۲شیوه ما سخت جانان نیست اظهار ملال
لاله ها بی داغ می رویند از کهسار ما
۳ما به خون خود دهان تیشه شیرین می کنیم
تلخ ننشیند عبث معشوق شیرین کار ما
۴غنچه های سر به مهر گلستان راز را
نامه واکرده داند دیده بیدار ما
۵جبهه می خارد به ناخن شیر خواب آلود را
آن که کاوش می کند با سینه افگار ما
۶مغز دینداری است آن کفری که ما خوش کرده ایم
سبحه را در دل سراسر می رود زنار ما
۷گرچه از خاکیم، در جنبش گرانجان نیستیم
برگ کاهی می شود بال و پر دیوار ما
۸در شکست ناخن خود دست بر می آورد
آن که می خواهد که بگشاید گره از کار ما
۹کو می تلخی که تا بویش نهد پا در رکاب
چون کف دریا پریشان رو شود دستار ما
۱۰هیچ ره صائب به حق نزدیک تر از درد نیست
از طبیبان می کند پرهیز ازان بیمار ما
۱۱