از لبش آنها که خود را در شراب افکنده اند
خویش را از آب حیوان در سراب افکنده اند
۱تا گل رخسار شبنم خیز او را دیده اند
عندلیبان مهر گل را بر گلاب افکنده اند
۲سر به معشوق حقیقی می کشد عشق مجاز
زین سرپل تشنگان خود را در آب افکنده اند
۳خاکسارانی که راه عشق را طی کرده اند
آسمانها را مکرر در رکاب افکنده اند
۴قطره هایی کز سرانجام فسردن آگهند
از صدف خود را در آغوش سحاب افکنده اند
۵جز ره باریک دل در دامن دشت وجود
تا نظر جولان کند دام سراب افکنده اند
۶هوشیاران می رمند از چشم شیر حادثات
میکشان صدره بر این آتش کباب افکنده اند
۷ساده لوحانی که دل بر قصر دولت بسته اند
دست خود چون موج بر دوش حباب افکنده اند
۸چون نخیزد شور محشر صائب از گفتارشان؟
اهل معنی کم نمک در چشم خواب افکنده اند؟
۹