از دل سنگین لیلی کعبه جان ساختند
از غبار خاطر مجنون بیابان ساختند
۱زلف کافر کیش او گردی که از دامان فشاند
خاکبازان عمارت کافرستان ساختند
۲در سر آن زلف جان عالمی بر باد رفت
آب شد دلها چو آن چاه زنخدان ساختند
۳دست شستند از حیات خود به آب زندگی
نقد جان جمعی که صرف تیغ جانان ساختند
۴هر کجا دیوانه ای را دید از جا می رود
شیشه دل را مگر از سنگ طفلان ساختند؟
۵می زند موج قیامت سینه های زخم دار
زلف مشکین که را دیگر پریشان ساختند؟
۶گریه زندانی افلاک از هم نگسلد
وای بر شمعی که بهر نه شبستان ساختند
۷خضر را زخم نمایان گشت عمر جاودان
تیغ سیراب ترا روزی که عریان ساختند
۸در لباس دشمنی کردند با ما دوستی
شور چشمانی که داغ ما نمکدان ساختند
۹از هوسناکان حذر کن کاین گروه بی ادب
مصر را بر یوسف بی جرم زندان ساختند
۱۰می توان دامان بوی گل گرفت از دست باد
وای بر جمعی که وقت خود پریشان ساختند
۱۱غافلند از دستگاه مور قانع زیر خاک
تنگ چشمانی که با ملک سلیمان ساختند
۱۲وه چه صیادی که از سهم تو شیران جهان
هم زپهلوی نزار خود نیستان ساختند
۱۳بر لب دریا زشوخی خیمه چون تبخال زد
گوهرم را در صدف چندان که پنهان ساختند
۱۴همچو مژگان سالها دست دعا برداشتم
تا مرا بی مدعا چون چشم حیران ساختند
۱۵اهل دل چون ناامید از دامن مطلب شدند
همچو دست غنچه صائب با گریبان ساختند
۱۶